خرید بک لینک
امروز متوجه شدم که بچهم کلمه «نه» رو دونسته به کار می بره. وقتی داشتم فرنیش رو می دادم مرتب سرش رو تکون می داد و می گفت : نه نه نه ، تازگیا یه سری لغات پیچیده بنگالی هم میگه که من و امیر معنیش رو نمی دونیم مثل : « اشیغو » !!!چندروز پیش هم گفت : « بببابا بابا» منتهی نمی دونم هنوز می دونه بابا یعنی امیر!! یا اینکه اینم مثل اشیغو ندونسته به کار می بره!: b اون روز که گفت بابا،از زور هیجان زنگ زدم به امیر ، بیمارستان. از اونجایی که توی اتاقش نبود مجبور شدن پیجش کنن و بنده خدا بدو بدو اومده که کیه که کار فوری داره و بیمارستان رو گذاشته رو سرش! تازه گوشی رو که برداشته دیده منم که می گم : امیر امیر کیان الان گفت بابا! ^_^ الان که دارم می نویسم گذاشتمش روی روروئک و داره سی دی های محبوب بب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 17:50

خیلی وقتها دوستهای نزدیکم، و حتی خوانندههای اینجا ، بهم گفتن که احساس میکنن آدم خوشبینی هستم، سخت نمیگیرم و با دلخوشیهای کوچیک زندگی شادم. بله، من آدم مثبتی هستم. زیادی مثبتم گاهی. دوست دارم توی هر چیزی جای خوبش رو ببینم. دوست دارم برای اطرفیانم بخش مثبت هر چیزی رو پر رنگ کنم و شاید این رو مدیون مامانم هستم که همیشه همهچیز رو برای ما آسون کرد. همیشه توی یه دشت بزرگ یه دونه شقایق رو نشونه گرفت و گفت که همهچی خیلی زیباست و چشم ما باید به اون یه دونه گل باشه. ببینیم که چقدر قشنگه و خوشحال باشیم. منم اینطوری یاد گرفتم به زندگی نگاه کنم. زودی جاهای بد هر چیزی از نظرم میره. همهچی با خوبیهاش یادم میمونه. شاید برای همین آدم نسبتن خوشحالی هستم. +هومم! چی کار کنم الان که این رو دوباره م

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 17:50

نمی تونم خودم رو با سرعت پیشرفت های کیان هماهنگ کنم . تازگی خیلی شیطون شده ، کنار میزها میایسته و با دو دست محکم روشون می کوبه و آواز میخونه! بعد آروم دستش رو از میز جدا می کنه و امتحان میکنه که میتونه بایسته یا نه؟ متاسفانه در این مرحله با باسن به زمین می خوره و گیم اور میشه ! ولی دوباره بلند میشه و روز از نو... خلاصه چیزی نمونده که راه رفتن رو هم یاد بگیره و تاتی کنه. وقتی به دنیا اومد خیلی از دوستها و آشناها کفشها و پاپوشهای قشنگی بهش کادو دادن اما الان همشون براش کوچیک شدن بدون اینکه بعضیهاشون رو حتی یکبار پوشیده باشه. چندروز پیش یهجفت پاپوش خرگوشی براش خریدم که خیلی دوستش داره .روز اول که پاش کردم،امیر به شوخی گفت :"کیان که کفش نداره" کیان هم فوری عکسالعمل نشون داد و هر لنگ

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 17:50

یکی از خوانندههای اینجا که همیشه به من لطف داره کامنتی گذاشته بود و خواسته بود راجع به برنامه غذایی کیان توضیح بدم. درنتیجه این پست رو مینویسم تا نور عزیز به جواب سوالات احتمالیش درباره تغذیه بچه ها برسه. خب در مورد غذا دادن به بچه ، اگه طرز فکر خودتون رو اصلاح کنین زیاد چیز پیچیده ای نیست. فراموش نکنین که بچه شما یه انسان کوچولوئه. باهاش مثل خودتون رفتار کنین. وقتی شروع کنین بهش مثل یه آدم بزرگ فکر کردن می فهمین که چرا بچه ها بعضی غذاها رو می خورن و بعضی ها رو نه: اول اینکه بچه ها هم مثل ما از غذای تکراری خوششون نمیاد.بنابراین در تهیه غذای بچه تون خلاقیت داشته باشین و مواد غذایی رو متنوع استفاده کنین تا بتونین غذاهای متنوع درست کنین. دوم اینکه کاملن ممکنه که بچه تون یه ماده غذایی رو

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 17:50

چی می شه که آدم یه نفر رو خیلی دوست می داره؟ چی می شه که دلش می خواد مواظبش باشه تا همیشه؟ چی می شه که یه کسی که روزی غریبه ی خوش قیافه ای بیشتر نبوده، می خزه لای زندگی آدم؟ چی می شه که آدم از این همه علاقه و میل خودش می ترسه؟ :| دیشب از استرس خوابم نمیبرد چون خبر ازش نداشتم. رفته بود تبریز و قرار بود شب برگرده و من توی سرم همهی چیزهای بدی که ممکنه سرش بیاد رو دیدم و عر زدم و ساعت چهار صبح تو تلگرام برام نوشت که پرواز تاخیر داشته و تازه رسیده تهران و چندساعت دیگه میرسه خونه. بعد گفتم بهم زنگ بزنه. گفت که بیداری؟ گفتم که بله هستم و گفتم که فردا هم باید هشت صبح سر کار باشم اما تو حرف نزن و فقط بهم زنگ بزن و زد. من هم خیلی گریه کردم و خیلی حالم خراب بود چون توی سرم دور از جونش مرده بود و اگ

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 17:50

وقتی بچه مریض می شه انگار خورشید خونه غروب می کنه. نور لطیف کمرنگش خاموش می شه و خونه در سکوتی بی حالت فرو میره. سکوتی که بوی شربت سرماخوردگی و تن بیمار میده. وقتی بعد از چند روز تب ،بچه چشماش رو باز می کنه و دنبال توپش میگرده و یکی دو قاشق غذا می خوره، انگار دوباره آروم آروم خورشید طلوع می کنه و به زندگی رنگ میبخشه . امروز خورشید کوچیک ما خیلی بهتره :) +این روزها که خیلی هم نقنقو شده بود کلمه موعود «مامان » از دهنش خارج شد. البته دقیقن کلمه مامان رو که نگفت ، یه چیزی شبیهش رو گفت. ولی امیر خیلی اصرار داره که این که کیان گفت مامان بوده ، چون اون هنوز به خاطر بابا گفتن کیان قبل از گفتن هر چیز دیگه ای، عذاب وجدان داره d:

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 17:50

از وقتی بچه دار شدم خیلی ترسوتر شدم. میترسم از وقوع غیرمنتظرهی زلزله. از تصادف. از آدم بدها، همونایی که حتی به بچه های معصوم هم رحم نمیکنن. توی خیابون از مردم می ترسم. احساس میکنم آسیب پذیرم. وقتی با کالسکه، کیان رو بیرون میبرم تا غریبهای رو تو پارک یا جایی می بینم که نگاهم می کنه راهم رو کج می کنم و تند برمی گردم خونه. می ترسم. فکر می کنم چقدر صدمه زدن به من راحته و می ترسم... تو تلویزیون ببری رو دیدم که بچه آهویی رو شکار کرد. آهوی مادر فرار کرد. قانون طبیعته. میره تا جون خودش رو حفظ کنه. تا بتونه بچه دیگهای رو به دنیا بیاره که بمونه. برای امیر با غصه تعریف می کنم. میگم که مادر آهو حتی به ببر حمله نکرد. میگه غریزه حفظ حیات از نجات زندگی بچه آهو مهمتره. میگه که حفظ زندگی از هم

برچسب: سوپرقهرمان, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 17:50

صفحه بندی